دیشب خوای میدیدم حمله کردن به ایران حالا کیا نمیدونمفقط میدونم جلو چشمام کلی موشک و بمب و ... فرود میومد و رسما سنگ کوب کرده بودم تو اون هاگیر واگیر ک دنبال یه پناهگاه بودم فقط چشمام میچرخید ک خونوادمو پیدا کنم بدونم سالمناون لحظه هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نبود جز اونایه جا ام الان بود اسیر بشم و هزارتا اتفاق دیگه :|برج میلادم موشک زدن به کل ریخت پایین خیلی صحنه خفنی بود D:خلاصه ک ده بار سکته رو رد کردم تو خواب -_-و به خاطر این خوابه دلم نمیخواست بیدار شم و این شد ک تا همین لحظه خوابیدم و حسابی
برچسب:
نویسنده: سام قاسمیپور
تاريخ: دوشنبه
26 مرداد
1405 ساعت: 23:06